جک کنفیلد: کتابم 144 بار رد شد

جک کنفیلد: کتابم 144 بار رد شد!

دکتر اناری:«شما رو خیلی رد کردند، من شنیدم که شما 144 بار رد شدین! لطفاً بگید که این حرف درسته یا نه، شما 144 بار توسط ناشرانی رد شدین که نمی خواستن کتاب شما رو چاپ کنن؛ کتاب یا مجموعه کتابی که در ادامه بیش از 500 میلیون نسخه به ارزش ده ها میلیون دلار در سراسر جهان فروخت!»

جک کنفیلد:«درسته!»

دکتر اناری:«سوال من اینه که چطور با این همه رد شدن کنار اومدین و چگونه ثابت قدم باقی موندین؟»

جک کنفیلد:«خب، بله، شما درست میگین و من 144 بار رد شدم که در طی یک بازه 14 ماهه چنین اتفاقی افتاد. همه چیز از جایی شروع شد که ما با یکی از دوستانمون که یک نماینده ادبی بود به نیویورک رفتیم. ما 21 جلسه در طول سه روز داشتیم و هر روز هفت جلسه داشتیم که از یکی به دیگری می رفتیم و به ما می گفتن که داستان هاتون زیاد از حد قشنگ و بیش از حد مثبتن، در اون ها رابطه جنسی وجود نداره و هیجان انگیز نیستن. به علاوه، می گفتن که مردم مجموعه داستان های کوتاه رو نمی خرن و این حرف درست بود؛ در اون زمان، مردم مجموعه داستان های ادبی کوتاه رو نمی خریدن، اما هیچ ژانری از داستان های انگیزشی واقعی وجود نداشت. به هر شکل، نماینده ما کتاب رو به ما پس داد و گفت من نمی تونم این رو بفروشم.

بنابراین، ما به جایی تحت عنوان «انجمن کتاب فروشان آمریکایی» در آناهایم در کالیفرنیا رفتیم. مارک و من هر دو در کالیفرنیا زندگی می کنیم. به مدت سه روز هر ناشری که اسمش رو تاکنون شنیدین به باجه های این مکان می اومد و کتاب هایی که قرار بود فصل بعد به فروش برسونه رو با خودش می آورد و بعد کسانی که مغازه کتاب فروشی داشتن می اومدن و برای خرید اون کتاب ها ثبت نام می کردن. الان این کار کمرنگ شده چون خیلی از کتاب ها در آمازون و سایت های مشابه به فروش میرن. ما از این باجه ها عبور کردیم و با صدها ناشر صحبت کردیم و بهمون می گفتن: «نه، نه، نه، نه، نه، ما این کار رو نمی کنیم!» و غیره.

اما در آخرین ساعات روز سوم، یک ناشر در فلوریدا گفت: «ما کتابتون رو می خونیم!» و کتاب رو به خانه بردن و اون رو خوندن و چند روز بعد با ما تماس گرفته شد و گفتن:«ما خیلی کتاب شما رو دوست داشتیم!» گفتیم: «آیا امکانش هست که پیش پرداخت دریافت کنیم؟» و اون ها گفتن: «نه و ما پیش پرداخت نمیدیم اما به ازای هر کتابی که بفروشیم، یک دلار و بیست سنت به شما میدیم که اون رو تقسیم می کنین و 60 سنت به هر نفر می رسه.» و من گفتم: «بسیار خوب، قبوله!» و اون سال فکر می کنم حدود 3000 نسخه تا کریسمس فروختیم و در یک سال و نیم یک میلیون و نیم نسخه فروختیم و این کاملاً زندگی ما رو عوض کرد.

می دونین، چیزی که در اون دوران خیلی صادق بود، این بود که مردم از منتشر کردن هر چیز جدیدی ترس داشتن. اون ها همیشه به دنبال قسمت بعدی یک مجموعه موفق بودن. ویدیوی جین فاندا به عنوان یک ویدیوی ورزشی طرفدار پیدا کرد؟ بریم که ویدیوی بعدیش رو پر کنیم!  اگه راکی به عنوان یک فیلم جواب داد، راکی 2 و راکی 3 رو می سازیم و همون طور که می دونیم این موارد هر چه پیش رفتن، بدتر و بدتر شدن. اما به طور کلی، مردم به دنبال کار های مطمئن بودن و این یک کار مطمئن نبود.

اما اتفاقی که برای من افتاد و دلیل ثابت قدم موندن ما که سوال شما بود، اینه که «چرایی» کار من خیلی بزرگ بود. من می دونستم که مردم عاشق این داستان ها هستن، چون چیز هایی از این قبیل می شنیدم: «آیا کتابی هست که این داستان ها رو داشته باشه؟ آیا می تونم این داستان رو پیدا کنم؟ نیاز دارم که فلان داستان رو داشته باشم. این داستان رو برام بنویس. امکانش هست بهم بگی این داستان رو از کجا آوردی؟» و هر بار که در کارگاه های خودمون این داستان ها رو نقل می کردیم، ایستاده ما رو تشویق می کردن.

بنابراین، از ته دلم می دونستم که اگه مجبور شدم، خودم این کتاب ها رو چاپ می کنم، اما نمی خواستم ناشر باشم و واقعا می خواستم یک نویسنده و سخنران باشم. ولی اگر مجبور می شدم، این کار رو می کردم و این گزینه وجود داشت. می دونین که میشه بر حسب نیاز چاپ کرد و و انواع و اقسام چاپخانه ها برای منتشر کردن کتاب هست. اما من همیشه عشق رو به ترس ترجیح میدم. همیشه چیزی که به اون جذب میشم رو انتخاب می کنم؛ اون چیزی رو انتخاب می کنم که قلبم بهم میگه و در واقع یک کارمند داشتم که سر این کار استعفا داد. قسم می خورم! یکی از کارمند هام وقتی که گفتم:«با کتابی تحت عنوان «سوپ جوجه برای روح» دارم میام!» به من گفت: «اگر قراره این کار رو انجام بدی، دیگه نمی تونم تو رو به شرکت ها بفروشم. اون ها قرار نیست کسی رو استخدام کنن که کتابی با این اسم نوشته!» و استعفا داد! و همون طور که می دونین، کتاب بیرون اومد و فوق العاده موفق بود و من از شرکت ها درخواست سخنرانی زیادی دریافت کردم. من سخنران انگیزشی اصلی تعداد زیادی از کنفرانس های شرکت ها و کنفرانس های فروش بودم.

اما من همیشه به مردم میگم که اگر «چرایی» کار شما به اندازه کافی بزرگ باشه ]ثابت قدم می مونین[، به عنوان مثال، هدف زندگی من اینه که به مردم الهام ببخشم و قدرت بدم تا به چشم انداز ایده آل خودشون همراه با عشق و لذت برسن و خیلی از داستان ها راجع به غلبه بر مشکلات، موفق شدن در موقعی که همه میگن تو نمی تونی موفق بشی، عشق ورزیدن بیشتر از اکثر افراد، از دنیا مهربونتر و فداکارتر بودن و غیره بودن. پس وقتی که «چرایی» شما به اندازه کافی بزرگه و از درون این رو می دونین، دست به هر کاری می زنین تا اون رو به واقعیت تبدیل کنین.

 

عضویت در کلوپ یک درصدیها با گارانتی رضایت

دوازده ماه آموزش زنده و پشتیبانی از دکتر اناری

کسب اطلاعات بیشتر

رایگان شد

کارگاه سه روزه آنلاین غلبه بر ترس، تنبلی و اتلاف وقت

بر اساس اصول کوچینگ و علم روانشناسی مثبت

دسترسی فوری